965

همه چیز سر جای خودش بود… شهر ، خیابان ، خانه ، اتاقم ، میز دفتر شعرهایم در کمد و یک استکان قهوه این بار چیزی تغییر کرده بود قهوه ام دیگر سرد نیست… لبهایم سوخت همه چیز سر جایش بود هنوز… خاطرات تلخ ، ذهن پریشانم ، آفتاب دم[…]

به خودم باز نمی گردم