7

از کودکی تا دندان عقل

ot64_ccc_(4)

از کودکی بنویسم :
معلم موضوع را میگیفت که فلان است و انشا بنویسید حالا…
قدرت تخیلاتم آنقدرها بود که بتوانم از تابستان خود را چگونه گذرانده اید زمین و زمان را ببافم و بنویسم و تشویقم کند
میخندم
اعتراف میکنم آن وقتها از خواندن چیزهایی که نوشته بودم لذت نمیبردم ….
دوست داشتم دیگران بخوانند و من به داستانشان گوش کنم ،
و فکر کنم و بروم توی داستان انشاء آنها
خودم را جای او بگذارم و راوی قصه مرا تعریف کند
یک بار آن وقتها در داستانش آنقدر فرو رفته بودم که بی هوااا بلند خندیدم
معلم میپرد وسط داستان و متعجب رو به من خیره می ماند و می گوید خانم میرنظامی خوب نیست آدم به دوستش بخندد آن هم در میان جمع
لبخند میزنم منظوری نداشتم خانم…، من زوری نداشتم
آخر داستانش رو به همه میگوید این بود انشاء من
با صدای زنگ از خودم فرار میکنم پله های راهرو را دو تا یکی ، یکی… یکی به سمت حیاط می روم
بی خیال همه موضوعات چرند دنیا …

…/

دندان عقلم رشد کرده و به سمت و سوی خودش مایل است
به گمانم که دوست ندارد شبیه بقیه رفتار کند
میگویم بی عقل نباش بنشین سر جای خودت لطفا
حرفی درسرم باقی مانده و هر دم هوایی مسموم از این شهر
واژه ها کلمه به کلمه گویی مسدود شده اند انتهای گلویم
_ دکتر دندان بی عقلم را بکش لطفا
حرف دیگران را نمی فهمد
هر سویی که مایل است با درد همراه من است

…/

در مورد عکس توضیح میدهم :
آن عکس روی صفحه مانیتور من هستم و آن پرنده پسرم ( یک طوطی هلندی )
وقتی که جوجه ای سیاه بود و در قفسی کنار پرنده های دیگر با هیچکس نمی ساخت و تنها بود از پرنده فروشی او را به خانه آوردمش
روزهای اول حتی دانه هم نمیخورد ولی بعدش به دستهایم عادت کرد
حالا اگر روزی نباشم و او را نبینم دانه نمیخورد
او را به هیچ کس نمی سپارم و همیشه همسفریم
هفت سال از آن وقتها گذشته
او مرا خوب میشناسد با هیچ زنی خوب تا نمیکند از هر آدمی خوشش نمی آید
محدوده قفسش تنها خاص خودش است و دست درازی ممنوع
پرهایش را هیچ وقت نچیدم هر وقت خانه هستم او هم گوشه ای که هستم پرواز میکند و می آید کنار من و وقتی خسته میشود می رود کنار قفسش
با زبان بی زبانی متوجه ام چه میخواهد خودش طوری با رفتارش حالیم میکند
برایش هم قفسی هم خریدم ولی با او هم نساخت
همیشه به این فکر میکردم که چطور مرا از بقیه ادمها تشخیص میدهد
این که لباس دیگری پوشیده باشم این که گلویم درد کند و صدایم شبیه خودم نباشد
اینکه رنگ موهایم را عوض کنم
و اینطور قانع میشدم که حتما با عطر تنم مرا میشناسد

و حالا دوباره برگردیم به عکس
آن عکس روی صفحه مانیتور من هستم و آن پرنده پسرم ( یک طوطی هلندی )
او دارد عکس مرا میبوسد
و اینجاست درست همین جا
که همه سوالاتم را از خودم پس میگیرم
خدا میداند چقدر دوستش دارم
و خودش

…/
نویسنده : پری مثل ” سیده پریسا میرنظامی

دیدگاهی دارید؟