ap1l_29

چشمهایم را که میبندم فقط چشمهایش را میبینم دو مردمک سیاه با صورتی محزون…، با لبخندی ملموس با حواسی پرت از دنیا … و قلبی از تلخی پر از اندوه پریشانی بودنش در جسمش …، در دستهای یخ زده اش در سرما … چشمهایم را که میبندم رو به رو[…]

عمق تاریک شب

ot64_ccc_(4)

از کودکی بنویسم : معلم موضوع را میگیفت که فلان است و انشا بنویسید حالا… قدرت تخیلاتم آنقدرها بود که بتوانم از تابستان خود را چگونه گذرانده اید زمین و زمان را ببافم و بنویسم و تشویقم کند میخندم اعتراف میکنم آن وقتها از خواندن چیزهایی که نوشته بودم لذت[…]

از کودکی تا دندان عقل

dd

و فروغ میگفت : کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد و من می گویم بی آشیانه بودم فروغ جان تو را به این متن که نوشته ام مهمان میکنم باشد …! تعارف که نداریم این بار مهمان من …/ به درگاه آسمان…، این آبی بلند به ظاهر بی[…]

انعکاس در آیینه

11

شتابان می دوم به سوی تو…، و همه چیز را رها میکنم حتی خود لحظه را …، همه چیز را از خودم جدا میکنم در گوشه ای از حیاط ایستاده ای چشمهایت را بسته ای سکوتت خلوت مکان را خلاصه میکند در آشوب دوست دارم حرف بزنیم بیدار شو لطفا[…]

پست ۱۰ از پیچا