7

پست ۱۰ از پیچا

11

شتابان می دوم به سوی تو…، و همه چیز را رها میکنم
حتی خود لحظه را …، همه چیز را از خودم جدا میکنم
در گوشه ای از حیاط ایستاده ای چشمهایت را بسته ای
سکوتت خلوت مکان را خلاصه میکند در آشوب
دوست دارم حرف بزنیم بیدار شو لطفا … از خواب از این سکوت رها شو لطفا
آن روز غروب نگاه رهگذران پر از هراس بود و انتظار قطره قطره از اشک در چشمانشان پیدا بود
_ از تو چه می خواستند …!
با دلهره ی عجیبی خیره می شوم به تو…، به چشمهایت …، و همه آنهایی که هستند انگار راز دلم را فهمیده باشند
با سکوت بی آنکه حرفی زده باشم از کنارم میگذرند تا باز لحظه ای تو را ببینم و بار این همه دلتنگی از زخم شانه هایم فرو بریزد
در شلوغی محو شده آدمها در خودم ذره ذره گم میشوم
اما تو امدی از خودت گذشتی و باز هم آمدی با لبهایی که هزار حرف ناگفته را در سکوت گویا بود
باید برگردم…، باید می رفتم چون نگرانم شده بودند
آرام ترم زیبا …، ولی پوچم ولی از درون خود هیچم
در راه بازگشت بالشم پر بود از عطر یاس
بوسه هایت روی گرمای گونه ام جا مانده بود
…/
پست 10 از پیچا 12
حرکت باد را متوجه ام از تکان خوردن شال سرخت بر روی شانه
صدای نبض قلبم را متو جه ام از حیرت تو را دیدن در زمان معلوم
آفتاب زل میزند وسط خیایان درست بالای سرمان خورشد در حال سوختن ذوب میشود
تا عطش مرداد را یاد آور لحظه و دقایق و ثانیه از ساعت کند
گرم و سوزاننده است عشقی که شعور دارد که همان اندازه شرارت و جسارت
بار دیگر راهی پیدا میکنیم تا همقدم لحظه ای کنار هم باشیم
دستانم به نوشتن نمیرفت … یک مقصد امن و به دلگرمی بودنت نیاز بود
مرا از هر چه هست از یکی بود از یکی نبود ها جدا کن
تا باز هم بدون فکر از تو بپرسم هنوز هم دوستم داری…!
آیا امروز تا این روز که از دیروز گلایه داشتی هنوز هم خوشحالی …!
قلب تو با سخاوت است جای امنی برای گفتارمان و حدود دیوانگی و شعر میشود
می پرسی که این داستان زندگی است …! حقیقت دارد …!
میکویم شاید این لحظه هم شبیه خواب دم دمای سحر باشد
معلوم نیست چقدر پرت و دور باشد
اصلا این چیزها مهم نیست ….
باور داشته باش که خواب بخشی از همین زندگی در سقوط خفتن است
در اوج پرواز با این که میدانی نمیتوانی اما تو در پرواز هم قدم میزنی
آیا مگر ممکن است هم سقوط داشته باشی هم در اوج لحظه بدون پر در آسمان باشی …!
می گویی… هنوز هم خوشحالی …!
میگویم بله
وقتی که هستی بیشتر از هر وقتی میخندم ، خودم هستم و شادم
احساسم را اینطور مینویسم بی پروا که چقدر بودنت را دوست دارم
بودنت لطف خداست
جدا از همه تلخی ها بودنت مزه شیرینی شبیه شکلات گلاسه همیشگی مان را میدهد
میدانی … مسافران خسته رسیده به مقصد انتظار می کشند انتظار کسی که به دیدارشان برود
من رسیده و نرسیده با مقصد و بی مقصود
قلب تو را با خودم هر کجای این جهان خواهم رساند
قلب تو را از میان تاریکی تونل و از دریای یک دست آبی و گاهی در شکوفه و جوانه درخت در نگاهم همراه خود خواهم داشت
میخندم …، میخندی …، راه همواره پیدا نیست و میدانیم که راه میرویم اما نمیدانم کی به کجا …!
میدانم باز هم تو میپرسی که آیا دوستم داری …!
و من می گویم مثل تمام ستاره های شناخته شده و نشده مثل تمام وجودم
مثل خودت که مثل منی هستی و اینکه کنار خودمان ما میشویم دوستت دارم

…/
بهانه ای جور میکنیم از خودمان تا مقصدی هم قدم باشیم او برایم کتابی که دوست دارم را از کتابفروشی ولیعصر هدیه میدهد
کافه ای نزدیک به وقت خستگی ها و دلتنگی اینطور مینویسد
به بهانه ی بودنت
تقدیم به پری زاد
و تاریخ اواخر مرداد
پ . ن: ۳) و عکسها از من و بودنها و دیدن ها از شما

…/
نویسنده : پری مثل ” سیده پریسا میرنظامی

دیدگاهی دارید؟