8

تو را هرگز جا نمیگذارم

36526625228568033801

راستش من دروغ نمیگویم
برای خودم این بار شعر مینویسم
خوابهای تکراری میبینم و از خواب بیدار میشوم
به انگشتهای پاهایم نگاه میکنم
سردم میشود دلم ، روحم ، تنم میلرزد
راه میروم حرف میزنم
سرم گیج میرود
به شعله های شومینه نگاه میکنم
چای درست میکنم جوشانده میخورم
سوپ میپزم برای خودم
به دستهایم نگاه میکنم
دلم ، روحم ، تنم گرم میشود
هر روز به درختان رو به روی پنجره نگاه میکنم
برای گنجشک های کوچک دانه می پاشم
و هر بار ریزش برگ های فصل آخر پاییز را می شمارم
دیگر چیزی بجا نمانده
برای خودم هر غروب دلم قدم زدن میخواهد
آهنگ گوش میدهم میرقصم و بعد شاید کمی میخندم
دلم میگیرد گاهی هم دلتنگ میشوم
روزهایی غمگینم برای خودم از زمین و زمان گله میکنم
خوب نیستم
اما … من خوب میشوم
همیشه یک جوری خودم را با همه چیز وقف میدهم
با همه تلخی ها باز میخندم
صبور نیستم
اما … صبر میکنم
همیشه یک طوری به خودم دلداری میدهم تا بیقرار نباشم
درست شبیه قصه ای
که روی متنش هیچ شعری نمینشیند
جز آهنگی بدون کلام
به بودن یا نبودنم فکر میکنم
چه اتفاقی می افتد اگر نباشم …!
آه … این قصه چقدر طولانی بود
کلافه ام میکند
بخاطر فشار مغزم دلم را زیر پایم میگذارم
راستش من دروغ نمیگویم
برای خودم به تو فکر میکنم
فقط برای خودت که نیستی…!
نگاهم کن
هنوز در خوابهای تو هم سرگردانم
ببین چشمهایم گویای هزار حرف نا گفته است
تو را هرگز جا نمیگذارم

شعر: سیده پریسا میرنظامی

دیدگاهی دارید؟