7

انعکاس در آیینه

dd

و فروغ میگفت : کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
و من می گویم بی آشیانه بودم فروغ جان تو را به این متن که نوشته ام مهمان میکنم
باشد …! تعارف که نداریم این بار مهمان من

…/
به درگاه آسمان…، این آبی بلند به ظاهر بی انتها نگاه کن
بی شک ابر آلوده ای از باران زمین را خواهد شست
و اشکی از جنس دل
و دستی از جنس خاک
گرمای گونه ای را لمس خواهد کرد
ابر آلوده ببار
سربازی فریاد میزند صورتم را در خواب نیمه شبم ربوده اند
با این حال وقتی در آیینه استوار می ایستد
سر به راه تر از همیشه می شود
همین حوالی چند وقت پیش میان خلوت کوچه و خیابان ها
مردی آن روز از کنارم رد میشد عطری مثل سیب همراهش بود
نمیدانم چرا آن روز یاد عطر تنت افتادم
یاد سیگار آتش زدنت افتادم
خودم را رساندم به خیابان بعدی شاید
تا …کسی نیامده بود سوار تاکسی خطی شدم
سر پیچ و گذر روی زمین کبوتری سپید بوی خون میداد
زیر چرخ ها له شده حک میشد مدام تصویر گلگونش
پری از پرهایش را باد می برد گویی تا آسمان پرواز میکرد
و چند کبوتر سپید بودند و سایه یک کبوتر سیاه
با پرواز دست جمعیشان بال بال می زدند دم غروب
جای خالی لبخند ماه را در آسمان نشانم دادند
دخترک برای یافتن چیزی دست درازی میکند داخل ماشین
چشمم به او می افتد و چهره اش با تمنای عجیب
غنچه یاس و گل سرخ را کم بهاتر از هر چه هست در دست دارد
در نظم رقصنده ای تمامی ماشین ها حرکت میکنند در ترافیک
و من چشمم گاهی به آسمان خیره است
دنبال حلال روشنی از همان لبخند میگردم
مرد راننده می گوید رسیدیم خانم اینجا همان ایستگاه آخر است
از نگاهم در آیینه رد کسی که بی هوا خوابیده است را می بیند
آقا رسیدیم آقا اینجا ایستگاه اخر شماست
مرد بیدار شده بود نمیدانست کجاست
به پول مچاله شده در دستش نگاهی انداخت
فریاد میزد رو به آیینه صورتش را دیدم ، صورتش را دیدم

…/

وقتی که خواندید شما هم مهمان ما بودید و لبخند 🙂
نویسنده : پری مثل ” سیده پریسا میرنظامی
توضیح در مورد عکس :
tim withall عکاسی که در طول سفر به lucia شاهد منظره از نبرد یک پرنده با انعکاس خود در آیینه بود

دیدگاهی دارید؟